نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : شنبه 22 شهریور1393

از امام صادق عليه السّلام چنين روايت كرده است:

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:

... آن گاه كه وارد بهشت شديد و با همسران تان مستقرّ شديد و در منازل تان جاى گرفتيد خداوند به مالك (خزانه دار جهنّم) امر مى‏كند كه:

«درهاى جهنّم را باز كن تا اوليای من بنگرند به فضيلتى كه ايشان را بر دشمنانشان داده ‏ام». درهاى جهنّم باز مى‏ شود، و شما بر آنها مشرف مى ‏شويد.

وقتى اهل جهنّم بوى عطر بهشت را مى‏شنوند مى‏گويند:

اى مالك! آيا در تخفيف عذاب از ما طمع كرده ‏اى؟ ما نسيمى احساس مى‏ كنيم!

مالك مى‏ گويد:

خداوند به من وحى فرموده كه درهاى جهنّم را باز كنم تا اهل بهشت به شما نگاه كنند.

اهل جهنّم سرهايشان را بلند مى‏ كنند؛ يكى مى ‏گويد:

اى فلانى، آيا تو گرسنه نبودى و من تو را سير نمودم؟

ديگرى مى‏ گويد:

آيا تو عريان نبودى و من تو را پوشاندم؟

ديگرى مى‏ گويد: اى فلانى، آيا ترسان نبودى و من ترا پناه دادم؟

آن ديگر مى‏ گويد:

اى فلانى، آيا تو براى من سخن نمى‏ گفتى و من آن را پنهان مى‏ كردم (يعنى سرّ تو را فاش نمى‏ كردم)؟

اهل بهشت مى‏ گويند:

آرى.

اهل جهنم مى‏ گويند:

پس از خدا بخواهيد تا ما را ببخشد.

اهل بهشت برايشان دعا مى‏ كنند، آنان را از جهنّم خارج كرده به بهشت مى ‏آورند.

آنان در بهشت حالت ملامت شده پيدا مى‏ كنند و «جهنّميّون» ناميده مى ‏شوند. لذا به اهل بهشت مى‏ گويند:

از پروردگارتان درخواست كرديد و ما را از عذابش نجات داد. حال درخواست كنيد تا اين نام را از ما بردارد و در بهشت به ما جايى دهد. آنان دعا مى‏كنند، و خداوند به بادى امر مى‏كند و بر دهان اهل بهشت مى‏وزد و آن نام را فراموششان مى‏كند و در بهشت برايشان جايى قرار مى‏دهد.

بحارالانوار ج 8 ص 355 ح 8

أسرار آل محمد عليهم السلام، ترجمه كتاب سليم بن قیس ؛ ص253

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : شنبه 22 شهریور1393

کوری آمد وسط صحن تو، بینا برگشت
یک زن ویلچری، روی دوتا پا برگشت

کافرى تا به ضریح تو نگاهش افتاد.
سجده ای کرد سپس شیعه ی مولا برگشت

خسته بود از همه ی آینه ها...تا اینکه
زشت آمد،متحول شد وزیبا برگشت...

آنکه در صحن به دنبال شفا امده بود
با نگاهی به ضریح تو مسیحا برگشت

زائری گفت چرا اشک ندارم آقا
نگهش کردی و با دیده ی دریا برگشت

یک جوان حاجتش این بود: که زن میخواهم
رفت...تا اینکه شبی پیش تو بابا برگشت

به گمانم که به طور تو مشرف شده بود
آنکه با معجزه و با ید بیضا برگشت

صبح درقامت یک مردگدا،رفت حرم
ظهر نزدیک اذان بود که "آقا"برگشت...

جبرئیل آمده بود ازوسط عرش؛حرم
دوسه تا فرش تکان داد و به بالا برگشت...

نفس خادمتان خورد به آن نصرانی
در حرم شیعه شد، از مذهب ترسا برگشت

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور1393
امروز جمعه نیست ...


" آقای " من ...

 

قرار نیست که فقط غروبهای " پنجشنبه " تا غروب " جمعه "

 

سراغت را بگیریم ...

 

قرار نیست فقط " جمعه ها " انتظار " ظهورت " را بکشیم ...

 

آری ...

 

" شنبه " هم می شود از " دوریت " ناله سر داد ...

 

" یکشنبه " هم می شود " انتظارت " را کشید ...

 

" دوشنبه " هم می شود دنبال " گمشده " گشت ...

 

" سه شنبه " هم می شود با " آقا " درد دل کرد ...

 

" چهار شنبه " هم می شود به خاطر " آقا " گناه نکرد ...

 

یا بن الحسن

 

دوریت " درد " بی " درمان " است

 

ای " پسر فاطمه "

 

امروز " جمعه " نیست اما ... " دلم " برایت " تنگ " است
السلام علیک یا ابا صالح المهدی ( عج )

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد1393

نه فقط بادِ خزان برگ و برش را سوزاند

 

زهر از راه رسيد و جگرش را سوزاند

 

دست و پا مي‌زد و ساعات نَفَس‌گيري داشت

 

لبِ پُرخون ، دلِ صدپاره...چه تقديري داشت

 

ديده‌ي اهل و عيالش ز غمش دريا بود

 

كه دگر موقع پرپر زدن آقا بود

 

گوشه‌ي بستر خود يادِ گذشته مي‌كرد

 

چه قَدَر روضه دم ِ رفتنِ او بر پا بود

 

خانه و دود و در و آتش و دستِ بسته

 

اين همه خاطره ارثِ علي و زهرا بود

 

اشك مي‌ريخت و از غربت حيدر مي‌سوخت

 

از غم ميخ در و پهلوي مادر مي‌سوخت

 

ياد مي‌كرد از آن لحظه كه جان بر لب بود

 

پا برهنه دلِ شب پشت سر مركب بود

 

طاقتش طاق شد و بال و پرش مي‌لرزيد

 

تا كه مي‌خورد زمين دشمن او مي‌خنديد

 

لحظه لحظه كه دگر وقت جدايي مي‌شد

 

رنگ و بوي سخنش كرب‌ و بلايي مي‌شد

 

آه از آن روز كه جان از تن خواهر مي‌رفت

 

سنگها بال‌زنان سوي برادر مي‌رفت

 

آسمانها و زمين داشت به هم مي‌پيچيد

 

سمت گودال...يكي دست به خنجر...مي‌رفت

 

ساعتي بعد كه آتش به حرم بر پا شد

 

همه سرها به روي نيزه‌ي لشكر مي‌رفت

 

خيمه تاراج شد و هر طرفي دست به دست

 

بينِ گهواره‌ي خالي دلِ مادر مي‌رفت

 

از يتيمان حرم نيز غنيمت بردند

 

گوشواره كه نه...گيسو پِيِ معجر مي‌رفت

 

نيمه شب با عجله داشت خبر را مي‌بُرد

 

يك نفر در طَمَعِ جايزه با سر مي‌رفت   علي صالحي

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : سه شنبه 10 تیر1393

تو صدا کردی و گرنه باز خوابم برده بود

تو پذیرفتی وگرنه این گدا افسرده بود

تو دوا کردی وگرنه دل یقینا" مرده بود

تو سپر گشتی وگرنه تیر شیطان خورده بود

خانه ات آباد آبادی کن این ویرانه را

رنگ مروارید کن این اشک دانه دانه را

من گدا هستم به احسان تو عادت کرده ام

با دو دست خالی ام سوی تو هجرت کرده ام

برچسب‌ها: اشعار, مولودی, سرود, مداحی
نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : شنبه 7 تیر1393
ماه رمضان

ابوحمزه

توبه

گفت و گو با خدا

استغفار

شب زنده داری

ترک گناه

عفو و بخشش

گنهکار

کریم

نگاه خدا

همه ی اینها کلماتی ست که هرسال  ماه رمضان برامون تداعی میشه و ما....

یا الله مددی

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : پنجشنبه 29 خرداد1393

 

از بـــــرای حــــــــرم ات این دل مـــــا آشوب است…

نکنـــــــد سنــــــگ به پیشانی گــــــنبد بزننــــــــد…

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : جمعه 23 خرداد1393

قدم ‌هايت بوسه‌گاه چشم‌هايمان اي گل نرگس
جشن ميلادت كاش به ضيافت ظهور مي‌پيوست


ولادت آخرين ذخيره ي الهي، بهار دلها، يوسف زهرا، تبريك و تهنيت باد.

 

یا مهدی ادرکنی و لاتهلکنی

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : جمعه 23 خرداد1393

چهل روز است در حال آماده کردن خودمان برای چنین شب مهمی هستیم. خیلی زود گذشت. نه؟ نمی‌دانم چقدر دست پر آمده‌اید؟ نمی دانم چند نفر شدیم در راه این پاک سازی، نمی‌دانم سرانجام پرونده‌ی چهل روزه‌مان لبخند رضایت موعود امشب است یا خیر؟!

بیایید امشب هر کداممان کلاه خودمان را قاضی کنیم و یک بررسی بر اعمال این مدت و تعهداتی که با هم گذاشتیم داشته باشیم. اگر نتیجه بخش بوده است خوشا به حالتان و اگر کاستی دارد ...

اما نباید نا امید شد! همه‌ی امید در همین شب جمع است. بیایید همین پرونده‌های ناقص و پر از کاستی و اشتباه را به درگاه خدا ببریم و به او بگوییم: ما تلاش‌ کردیم به محبت آقایی که سال‌هاست در پس پرده‌ی غیبت است و ما چشم به راه او. گرچه خوب از آب درنیامد...

بیا و رحم کن. نه بر ما که ما سزاوار خشم تو هستیم. بیا امشب به دل تازه مولودی رحم کن که در همان بدو تولد دعا برای ظهورش می‌کند. بیا به خاطر خود مولا حکم فرجش را امضا کن...

دوستان! از لحظه لحظه‌ی امشب غافل نمانید. هر چه از دستتان می‌آید برای ظهور دعا کنید. باشد که جمعه‌ی فردا پایان همه‌ی چشم به راهی‌ها باشد....

اللهم عجل لولیک الفرج

نویسنده : شرمنده نگاهت
تاریخ : دوشنبه 19 خرداد1393

غلام امام بود و مرکب دارشان. هر جا که می رفتند می رفت و رکاب حضرت را آماده نگاه می‌داشت تا امام بازگردند و سوار شوند و چه خوش لذتی داشت... تا آن که روزی تاجری خراسانی آمد و چون همگان غبطه خورد بر مقام ساده اما پر افتخار غلام و به او پیشنهاد یک معامله‌ی به ظاهر پر سود کرد. گفت زندگی و املاک و همه‌ی دارایی ام از آن تو، مرکب داری امام در عوضش برای من... بپذیر و زندگی ات را نوایی ببخش...

غلام لختی درنگ کرد... آخر عمری "نان و نمک" خورده بود... مردد شده بود بین دنیای پر زرق و برق تاجر و منسب خودش که بی‌ریا بود و فاخر!  گفت صبر کن تا از آقایم اذن بگیرم. به محضر امام شتافت و همه چیز را گفت. از این که نعمت به او رو آورده و اجازه خواست. و امام ِ مهر و صِدق ممانعتی نکرد و پذیرفت. غلام دست بوسی کرد و از محضر امام برخاست. به آستانه ی در که رسید صدای امام را به نامش شنید. رو به سمت ایشان کرد. گویا دلشان نیامده بود مفت ببازد این معامله را. برایش گفتند و گفتند... از مقام کسانی که در دنیا همراهی امام کنند... از همجواری و رُتبتشان در آخرت... از خانه‌های بهشتی و ...

حرفشان تمام شد و نشد به دست و پای امام صادق علیه السلام افتاد... اشک می‌ریخت... پشیمان شده بود... و لا به لای گریه‌هایش شکر خدا می کرد که "نان و نمک" مولا دستگیرش شده بود و مانع از جداشدنش.

*****

بیش از آن که در مخیلمه مان بگنجد، نان و نمک مولا را خورده‌ایم و در عوض نمکدان شکسته‌ایم. خیلی باید تیز بین و دقیق باشیم که معامله‌های‌مان سرانجامش جدایی از آستان مولا نباشد. زیاد پیش می‌آید تصمیم به کاری می‌گیریم که یک طرف به ظاهر سودآور و فریبنده است و آن طرف چشمان نگران اماممان از این انتخاب. این حرف‌ها فقط برای معاملات دنیایی و کسب و کار نیست. خیلی اوقات پای معامله با شیطان می‌رویم یا گاهی با نفسمان معامله می‌کنیم. خیلی پیش می‌آید که باید در برابر خواهش دل، تقاضای دوست، دعوت اطرافیان یک "نه" بگوییم و خریدار رضایت مولا باشیم. اما یا رویمان نمی‌شود یا دلمان نمی‌خواهد یا ناراحتی طرف مقابلمان را نمی‌خواهیم. بیایید مفت نبازیم این درّ گرانبها را...

 
 
و دوستی كه در اين نزديكيست
لاي اين شب‌بوها،

لا به لاي هر پلك زدن
مي‌توان او را ديد

تا به حال چند بار دست مهربون امامت رو تو دست گرفتي و فشردي...؟

بيا با هم دست تو دست اون بذاريم
تا هيچ وقت گم نشيم

پس يه يا علي بگو

____________
متن بالا یادگاری از دوست عزیزمه
برای اینکه هم خیلی زیباست و اینکه همیشه یادش باشم این متنو تو وبلاگم قرار دادم
براش آرزوی موفقیت دارم.

______________________________

کپی برداری از مطالب با ذکر منبع و لینک به آن بلا مانع است.

______________________________

ترسم که شعر سنگ مزار من این شود:
او هم جمال یوسف زهرا ندید و رفت...
______________________________

سنگِ تــو را بـــه ســیــنــه زدن ، عــزّتِ مـــن اســت

نـــوکـــر هـــمــیــشـــه تــکــیــه بــه اربــاب مــیــکــنــد !
-------------------------------------------------
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد....
--------------------------------------------------
غرق دریای تو بودنند ولی ماهی وار.....باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
-------------------------------------------------
بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
-------------------------------------------------

نکته ی مهم: محتوای لینک های زیر به عهده ی اینجانب نمی باشد!
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ